محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6672

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جعفر منصور و قضاى قطربل و مسكن و بزرگشاپور ( 52 و رازانين گماشته شد و در همين روز براى اهل دعوى در مسجد جامع بنشست . شهر ابو جعفر از وقتى كه ابن ابى الشوراب درگذشته بود تا وقتى كه ابو عمر به قضا گماشته شد ، به مدت پنج ماه و چهار روز ، بى قاضى مانده بود . به روز چهارشنبه ، سيزده روز رفته از ربيع الاول همين سال ، يك خادم نصرانى از آن غالب نصرانى ، طبيب سلطان ، به نام وصيف گرفته شد كه او را به زندان بردند و دربارهء وى شهادت داده شد كه پيمبر را ، صلى الله عليه و سلم ، ناسزا گفته كه بداشته شد . سپس فرداى آن روز جمعى از عامه به سبب اين خادم فراهم آمدند و به قاسم ابن عبيد الله بانگ زدند و از او خواستند كه به سبب شهادتى كه بر ضد خادم داده شده بود او را حد بزند . و چون روز يكشنبه شد ، سيزده روز مانده از ربيع الاول ، مردم باب الطاق تا پل بردان و بازارهاى مجاور آن فراهم آمدند و همديگر را بخواندند و به در سلطان رفتند . ابو الحسين بن وزير آنها را بديد كه به دو بانگ زدند ، به آنها خبر داد كه خبر خادم را به معتضد رسانيده كه او را دروغگو خواندند و سخنان ناخوشايند با وى گفتند و به ياران و مردانش تاختند كه از آنها گريزان شدند . سپس سوى خانه معتضد رفتند . به ثريا ، و از در اول و دوم درآمدند ، اما مانع ورودشان شدند كه به منع كنندگان تاختند ، يكى برون شد و از خبرشان پرسش كرد كه به دو خبر دادند و آن را به معتضد نوشت . جمعى از آنها را به نزد وى بردند كه خبر را از آنها پرسيد و با وى گفتند كه خفيف سمرقندى را همراهشان به نزد يوسف قاضى فرستاد و به خفيف گفت كه به يوسف دستور دهد كه در كار خادم بنگرد و ما حصل اطلاع خويش را دربارهء وى به معتضد خبر دهد . خفيف با آنها به نزد يوسف رفت كه وقتى به نزد يوسف درآمدند به سبب ازدحامى كه كردند نزديك بود او را و يوسف را بكشند . يوسف از آنها گريخت و از درى به درون رفت و آن را بر جمع ببست . پس از آن از خادم سخنى نرفت و مردم را